تبليغاتX
ღ♥ღ خودِ خودِ من ღ♥ღ




















ღ♥ღ خودِ خودِ من ღ♥ღ

فک کنم بزرگترین مشکل من تو این دوره از زندگیم دلتنگیه.... دلتنگی واسه خیلی چیزایی که واسم زندگی بودن، ولی الان فقط یه ردپا، یه حضور کم رنگ برام مونده... وقتی می گم دلتنگم باورم نمی شه ولی هستم....

روزها دارن تموم می شن! نمی خوام آیه ی یأس بخونم و از زندگی بنالم و دنبال این باشم که ثابت کنم پوچ و بیهوده دارم زندگی می کنم... نه! ولی واقعا دارم حس می کنم روزها دارن تموم می شن و من از همه چی، سهم زیادی ندارم...

فک کنم یه کم دیوونه شدم...

نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 16:7 توسط 3تا "ر"| |

سلام کی تجربه ازدواج داره؟

لطفا از احساستون بگید... از خوبی ها و بدی ها... از دلهره ها و نمی دونم از همه چی که با دوران مجردی فرق داشت...

منتظرم 


*چند روز بعد*

در بیکران آبی تو: باید خودت تجربه کنی!!!

دریا: بستگی داره طرفتو چقدر دوس داشته باشی. زندگی مجردی یعنی بی مسئولیتی و ارامش خاطر
برعکس زندگی متاهلی که همش میشه مسئولیت

پایا: اول باید زندگی متأهلی رو یاد گرفت بعد زندگی کرد و تجربه کسب کرد. زندگی متاهلی نسبت به مجردی پر از مسئولیته... هم تلخی داره، هم شیرینی که کم یا زیاد بودن مزه ش بستگی به خودت و انتخاب شریکت داره! اینکه با عشق زندگی کنی یا به اجبار...
گاهی دلتنگ میشی گاهی دلت میشکنه گاهی مرهم روش میذارن گاهی میخندی گاهی هم باید با اشک کدورتا رو شستبرای خوش بودن باید باور کرد که زندگی قشنگه و سخت نگرفت... این سخت نگرفتنه مهمه آخه هرکسی یه عالمه آرزوی جورواجور برا آینده ش داره اما همیشه همه ی رویاها واقعیت نمیشن پس اگه دیگه دست یافتنی نیستن باید فراموششون کرد و قدر اون چیزای خوبی که پیش میاد رو دونست.
دوره عقد هم بهتره زیاد نباشه! از من گفتن! یه جورایی خسته کننده میشه ممکنه دلخوری هایی پیش بیاد که بعدا سخت بشه جبرانش کرد
از طرفی اخلاقیجات خانواده ی همسر هم اهمیت زیادی داره!!!

مومن: تجربه در ازدواج اگر کارساز بود هیچکس ازدواج مجدد نمی کرد.این به معنی بد بودن ازدواج نیست ولی اگر ازدواجی منجر به جدایی شد یعنی یک تجربه تلخ.هیچ دو ازدواجی از یک قانون تبعیت نمی کنند.

3تا ر: ممنون از همه دوستان

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 18:46 توسط 3تا "ر"|

دل... دو علامت سوال رو به روي هم... يا... رو در روي هم!!!

 

 

 

>> دلم يه سقوط آزاد مي خواد

                            يه حس رها شدن...

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 16:9 توسط 3تا "ر"| |

تو چه ساده ای و من، چه سخت

تو پرنده ای و من، درخت.

آسمان همیشه مال توست

ابر، زیر بال توست

من ، ولی همیشه گیر کرده ام.

تو به موقع می رسی و من،

سال هاست دیر کرده ام.

***

خوش به حال تو که می پری!

راستی چرا

دوست قدیمی ات _ درخت را _

با خودت نمی بری؟

***

فکر می کنم

توی آسمان

جا برای یک درخت هست.

هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را

روی ما نبست.

یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار

یا مرا ببر

توی آسمان آبی ات بکار.

***

خواب دیده ام

دست های من

آشیانه تو می شود.

قطره قطره قلب کوچکم

آب و دانه تو می شود.

میوه ام:

سیب سرخ آفتاب.

برگ های تازه ام:

ورق ورق

نور ناب.

***

خواب دیده ام

شب، ستاره ها

از تمام شاخه های من

تاب می خورند.

ریشه های تشنه ام

توی حوض خانه خدا

آب می خورند.

***

من همیشه

خواب دیده ام، ولی ...

راستی ، هیچ فکر کرده ای

یک درخت

توی باغ آسمان

چقدر دیدنی ست!

ریشه های ما اگرچه گیر کرده است

میوه های آرزو، ولی

رسیدنی ست.

عرفان نظرآهاری

 

انتها نامه:

-> حرفی ندارم...

-> سال پیش فک می کردم شرایط خوب نیست اما الان می بینم چقدر خوب بود... سال دیگه؟!!!......... می ترسم.......

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 23:44 توسط 3تا "ر"| |

 با دعوا کردن به چیزی نمی رسید.... اگر گذشت کنید به بیش از آنچه که توقع دارید خواهید رسید

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:57 توسط 3تا "ر"| |


Design By : Night Skin