تبليغاتX
ღ♥ღ گاهی نگاهت را نگاه کن ღ♥ღ

چقدر سخته نفر سوم ماجرايي باشي كه از اولش فقط شنونده بودي...

چقدر سخته از احساسي دفاع كني كه حتي يه لحظه هم توش نبوي...

چقدر سخته از درك كردن بگي و يه علامت سوال بزرگ تو ذهنت باشه!

چقدر سخته بخواي يه نفر رو متقاعد كني اما ندوني چه جوري...!

چقدر سخته بخواي بگي اوني رو كه دوست داري، ديگه دوست نداشته باش!

چقدر سخته بخواي به يكي بقبولوني كه گاهي گذشتن بزرگترين عشقه...

چقدر سخته باور اينكه جز ما يكي ديگه هم هست كه نقشه مي كشه و اتفاقاً فقط نقشه هاي اونه كه مي گيره...

چقدر سخته راه رو روي بغضي ببندي كه داره خفه ت مي كنه...

چقدر سخته حرفايي رو كه مي خواي بزني، وقت گفتن فراموش كني!

موندم اين وسط!!! بازم چشمام فقط به دستاي يه نفر خيره س...

ديشب اشكام سرازير شدن... اما حتي خودمم نمي دونستم به حال كيه كه دارن مي ريزن!!!


لینک ثابت |  نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 17:1  توسط 3تا "ر"  | 

افتاديم به بختش!!! كاش نظرش عوض شه... كاش تلاش سه نفره مون نتيجه بده...

ياد اون روزا افتادم.................... روزايي كه هيچ ربطي به اين روزا ندارن... فقط يه شباهت كه مثل تكرار تاريخ مي مونه!!!


لینک ثابت |  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 16:43  توسط 3تا "ر"  | 

ياد روزهاي نه چندان گذشته...

حرفهاي نگفته و نشنيده اي كه تو ذهنم مرور مي شن

شايد خيال و يا شايد محال ترين ممكن

اما هر چي هست  ديگه آرزو نيست

ديگه رفت و از سالگردش چند ماه هم مي گذره!!!

و  گلي كه در آخرين روز به آب دادم  و به خيال خودم موند اما....

...

اينجام در اين زمان... و با خيال شكستن لبخند مي زنم...

خدا... تكرار روزهاي سخت و به باد داده رو برام نخواه

تكرار خاطراتي كه حتي ريزترين خاكسترش رو هم در ذهنم خاموش كردم

ياد كسي كه هرگز كوچكترين جايي تو گوشه اي از قلب و يا ذهنش نداشتم

تنها كسي كه براش مي نويسم...

 

 انتها نامه:

الان که می خونم خندم می گیره...


لینک ثابت |  نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 3:13  توسط 3تا "ر"  | 

سال پنجم بعثت، موقع وضع حمل، خديجه فرستاد پي چند تا از زن هاي قريش اما، هيچ كدام حاضر نشدند بيايند. پيغام داده بودند:"آن روز كه به تو گفتيم با محمد ازدواج نكن، براي حالا بود."
خديجه از درد به خود مي پيچيد كه چند تا زن وارد اتاق شدند. نشستند اطراف رختخواب. چهار زن گندم گون، بلند بالا و باوقار. خديجه بهت زده نگاه مي‌كرد. يكي از آنها گفت:"نترس! ما از طرف خدا براي كمك به تو آمده‌ايم. من ساره، همسر ابراهيم هستم، آن يكي آسيه، دختر مزاحم، است. سمت راستي، مريم دختر عمران و مادر عيسي است. نفر چهارم كلثوم، خواهر موسي است."
كمك كردند فاطمه به دنيا آمد، با آب كوثر او را غسل دادند. نوزاد به حرف آمد.
" اشهد أن لا اله الا الله و أنّ أبي رسول الله سيد الانبياء و أنّ بعلي سيد الاوصياء و ولدي سادةَ الاسباط."
به همه‌ي زنان بهشتي سلام كرد، هر كس را با اسمش.

 

بعد نوشته:

روز مادر مبارک

حرف دارم ولی بعدا  به صورت مفصل شاید بگم!!!! الان فقط می خوام تولد فاطمه ی زهرا(س) رو تبریک گفته باشم چون برام خیلی مهمه.

همین

 


لینک ثابت |  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 19:17  توسط 3تا "ر"  | 

از فاطمه هيچي نمي دونم.... از بزرگي ش و از نمونه بودنش... اين روزها چيزهايي شنيدم  كه از خودم و بي توجهيم بدم اومد... چقدر دورم از حق مطلب... شنيده بودم ام ابيهاست، شنيده بودم بزرگ زنان هر دو جهانه اما نمي دونستم چرا و هنوز هم تا فهميدنش خيلي فاصله دارم...

بزرگي مي گه: «گريستن خوبه اما نگريستن رو فراموش نكنيم.»

"زندگي سراسر حادثه و رنج حضرت فاطمه" (پیشنهاد می کنم حتما گوش بدین)

 

*از نامهای معروف فاطمه زهرا(س) محدثه است که امام صادق(ع) در سبب نامگذاری مادرش فاطمه به محدثه چنین می‏فرماید:  «اینکه فاطمه(س) به محدثه نامگذاری شد چون فرشتگان پیوسته از آسمان فرود می‏آمدند و به فاطمه(س) خبر می‏دادند همانطور که به مریم دختر عمران خبر می‏دادند.»

 

 *پیامبر اسلام(ص) در بستر بیماری از هوش رفته بود که در خانه کوبیده شد. فاطمه(س) فرمود: کوبنده در کیست؟ عرض کرد: مرد غریبی هستم و پرسشی از رسول خدا دارم اجازه ورود می‏دهید؟ فاطمه پاسخ داد: برگرد خدا تو را رحمت کند! حال رسول الله مساعد نیست.

رفت و سپس برگشت و در را زد و گفت: غریبی است که از رسول خدا اجازه می‏گیرد آیا به غریبان اجازه ورود می‏دهند؟ ناگاه رسول خدا(ص) به هوش آمد و فرمود: ای فاطمه! آیا می‏دانی چه کسی است؟ عرض کرد: خیر یا رسول الله! فرمود: این همان است که جماعت‏ها را بهم می‏زند و لذتهای دنیوی را از بین می‏برد او فرشته مرگ است! به خدا قسم پیش از من از احدی اجازه نگرفت و پس از من از کسی اجازه نخواهد گرفت و به سبب بزرگواری و کرامتی که در پیشگاه خداوند دارم تنها از من اجازه می‏گیرد به او اجازه ورود بده!

فاطمه فرمود: داخل شو خداوند تو را رحمت کند!

فرشته مرگ چون نسیم ملایمی وارد شد و فرمود: السلام علی اهل بیت رسول الله.

 

  *زهرا(س) پس از رحلت پیامبر(ص) 75 یا 95 روز، در جهان زندگی کرد. در این مدت بسیار کوتاه که دوره صبر و استقامت، حمایت از حریم ولایت و در عین حال حزن و اندوه زهرای مرضیه بود؛ جبرئبل امین - فرشته وحی - بر او فرود آمد و با گزارشهایی که از منزلت پدر بزرگوارش در نزد خدا و نیز آینده تاریخ اسلام و تشیع الهام می‏کرد کتاب ارزشمندی به نام «مصحف فاطمه(س)» برای امامان معصوم(ع) به یادگار ماند.

 

 

 *ابوبصیر می‏گوید: از امام محمدباقر(ع) از مصحف فاطمه(س) پرسیدم. فرمود: پس از رحلت پدرش بر فاطمه(س) نازل گشته است.

 عرض کردم: آیا در آن چیزی از آیات قرآن است؟

 فرمود: چیزی از آیات قرآن در آن نیست.

 عرض کردم: برایم آن را توضیح دهید.

 فرمود: جلدها و اطراف آن از یاقوت زینت داده شده است و برگهای آن از در سفید است.

 عرض کردم: قربانت گردم! در آن چه سخنانی است؟

 فرمود: خبرهای عصر حاضر و نیز خبرهایی که تا روز قیامت اتفاق خواهد افتاد در آن موجود است. خبر آسمانها و شماره فرشتگان آسمانی، تعداد و نام‌های تمام کسانی که خداوند آنها را آفریده است. نام‌های رسولان، نام‌های تکذیب‏کنندگان و اسامی همه مؤمنان و کافران از آغاز آفرینش تا فرجام در آن موجود است.

 اسامی و معرفی هر یک شهرهایی که در شرق و غرب زمین است، تعداد مؤمنان و کافران هر شهر، اوصاف تکذیب‏کنندگان و نیز اوصاف ملت‏های گذشته و تاریخ آنها، طغیان‌گرانی که حاکم‏اند تعداد آنها و زمان حکومت‌شان، نامهای پیشوایان و اوصاف آنها و آنچه در زمین یکی پس از دیگری مالک می‏شوند، شرح حال بزرگان آنها و هر کس که در ادوار آینده بیاید در مصحف موجود است.

اوصاف بهشتیان و تعداد کسانی که وارد بهشت‏خواهند شد، اوصاف جهنمیان و نام‌های آنها در مصحف موجود است.

دانش قرآن آن‏طور که نازل شده، دانش تورات و انجیل آن‏طور که نازل گشته‏اند و دانش زبور و شماره درختهایی که در تمام بلاد است در مصحف موجود است. (×26)

 

 

*اخباری که جبرئیل بر فاطمه(س) وحی می‏کرد

جبرئیل - فرشته وحی - که پس از رحلت پیامبر(ص) بر فاطمه نازل می‏شد دو قسم گزارش و اخبار به او وحی می‏کرد.

«و یخبرها عن ابیها و مکانه و یخبرها بما یکون بعدها فی ذریتها»

 الف: از پدرش و جایگاه و منزلتی که در نزد پروردگار داشت‏خبر می‏داد.

ب: از حوادث تلخ آینده تاریخ که پس از شهادت صدیقه طاهره(س) نسبت‏به فرزندانش از ناحیه دشمنان اهل بیت واقع خواهد شد گزارش می‏داد.

 محمد حسن امانی

متن کامل 


لینک ثابت |  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 13:14  توسط 3تا "ر"  | 
به طرز معجزه آسایی مجاز شدم

فقط می دونم کار من نبود یکی دیگه خواست


لینک ثابت |  نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 21:23  توسط 3تا "ر"  | 

به طور اتفاقي دو تست روانشناسي ديدم كه برام جالب بودن واسه همين يكي شون رو مي ذارم كه اگه شما هم مثل من حوصله ي اين جور چيزا رو دارين، استفاده كنين.... خيلي وقتتون رو نمي گيره!!!

3 حيوان را كه بيشتر مورد علاقه تان هستند نام ببريد و بگوييد كه به چه دليل آن حيوان را دوست داريد؟

سعي كنيد حداقل 3 دليل بياوريد. مثلا كلاغ: چون سياه، باهوش و مقاوم است. 

خب حالا بريد ادامه مطلب


ادامه مطلب

لینک ثابت |  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:54  توسط 3تا "ر"  | 

!ديروز: دلم مي خواد خفه ت كنم! مگه جا قحط بود كه يه راست اومدي تو دل من؟

.

.

.

.

!!!امروز: ديگه نيست 


لینک ثابت |  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:43  توسط 3تا "ر"  | 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظرم چنین خوشش آراست

 

بی ربط  -> کسی می دونه چه جوری میشه رنگ فونت رو تو ویرایش قالب عوض کرد؟ هر چی رو عوض کردم مشکی نشد


لینک ثابت |  نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:34  توسط 3تا "ر"  | 

هنوز مشکلم حل نشده

هنوز با انتخاب درگیرم

یه وقتایی هم بی تفاوت!!!

کاش بگذرن اینهمه دلواپسی

خداااااااااااااااااااااااااا خسته شدم


لینک ثابت |  نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:48  توسط 3تا "ر"  | 

سلام بر تو و ارديبهشتی که در راه است!

گاهي حس مي‌كنم كه زمين با سرعت بيشتري مي‌چرخد و چه زود احساس پيري مي‌كنم. حال كسي را دارم كه راه زيادي را دويده است. نبضم تند تر مي‌زند و اشكم زودتر راه زبانم را مي‌بندد.

گاهي كه از پنجره دلم به اطراف نگاه مي‌كنم احساس مي‌كنم كه همه رهگذاران را مي‌شناسم ، روز تولد همه پروانه‌ها را می دانم. حتي زمان خواب کاج‌ها و بيدهای خسته را مي‌دانم. چه تجربه عجيبي!

با ‌اين حال گاهي در اوج تنهايي فكر مي‌كنم كه از درون سينه ام چيزي گم شده است. چيزي كه بعضي‌ها به آن دل مي‌گويند، بعضي سنگ، بعضي هم پاي لنگ!

درون سينه ام جاي خالي چيزي را حس مي‌كنم كه مي‌توانست جهاني را بهم  بريزد. دنيايي را بسازد. دلي را بلرزاند يا حتي پايي را سست كند.
در سينه ي من چيزي گم شده است و من بيدل شده ام!

... اين سطرها را هي بخوان و بخند!

... كاش زودتر بيايي و چيني نازك تنهايي ام ترك بردارد. همين!

 

عبدالرحیم سعیدی راد


لینک ثابت |  نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:0  توسط 3تا "ر"  |