اومدم حرفمو پس بگيرم:
"من تنها نيستم "
دو روز پيش هيچ رمقي براي عوض كردن حال و هوام نداشتم ولي اون بزرگ نذاشت همونجوري بمونم...
منِ خسته رو برد پشت بوم و منِ شاد رو فرستاد پايين...
همه جور فكري اومده بود سراغم و شب مهربونترين بهم ثابت كرد كه نصفشون اشتباهن.
خدا جونم خيلي دوسِت دارم

پايان جهان
دو روز مانده بود به پايان جهان.تازه فهميدكه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود.
پريشان شد؛ آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري طلب كند.
داد زد، بد و بي راه گفت؛ و خدا سكوت كرد.
آسمان و زمين را به هم ريخت؛ و خدا سكوت كرد.
جيغ زد و جار و جنجال به راه انداخت؛ و خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشتگان و انسان پيچيد؛ و خدا سكوت كرد.
كفر گفت و سجاده دور انداخت؛ و خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد؛
خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم يك روز ديگر هم گذشت
و تو تمام روز رابه بد و بيراه و جاروجنجال گذراندي.
تنها يك روز ديگر باقي است. لااقل اين يك روز را زندگي كن."
او لا به لاي حق حقش گفت:" اما با يك روز چه كار مي توان كرد؟"
خدا گفت:« آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند،گويي كه هزار سال زيسته است،
و آنكس كه امروزش را درنمي يابد، هزارسال هم به كارش نمي آيد"
و آنگاه فهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو زندگي كن!"
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در دستانش مي درخشيد.
آنگاه مي ترسيد حركت كند،
مي ترسيد راه برود.
مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد.
مدتي ايستاد.
بعد باخودش گفت:"وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟
بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم."
آنگاه شروع كرد به دويدن و زندگي را به سر و رويش پاشيد.
زندگي را نوشيد،
زندگي را بوسيد،
چنان به وجد آمد كه ديگر مي توانست تا ته دنيا رابدود،
ميتوانست بال بزند و پا روي خورشيد بگذارد.
او درآن روز آسمان خراش بنا نكرد،
زمين را مالك نشد،
مقامي به دست نياورد،
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد،
روي چمن خوابيد و كفشدوزك را تماشا كرد،
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به آنان كه نمي شناختندش سلام كرد،
و براي آنان كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.
او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد،
لذت برد و سرشار شد،
بخشيد و عاشق شد،
عبور كرد و تمام شد...
او همان يك روز زندگي كرد.
فرشتگان در تقويم خدا نوشتند:
"امروز او درگذشت"
كسي كه هزار سال زيسته بود....
تنهام، مثه هميشه...
خستم، خيلي زياد
هيچ رمقي براي عوض كردن حال و هوام ندارم!
تنهام! خيلي تنهام!
امروز يه روز تعطيل بد بود شايد چون خواستم شاديمو بيرون پيدا كنم ولي فقط به در بسته خوردم و رسيدم به هجوم فكرايي كه دسته جمعي اعصابمو شخم مي زنن!!!
خدايا چرا ؟ ؟؟

دوستاي خوبم، پاياي مهربون و نگفته ي عزيز، ببخشيد كه اومدين و نيومدم هم درگير امتحاناي كشدارم بودم و هم سيستمم خرابه.
راستی احتمالا وبلاگمو حذف كنم...