سبحانك يا لا اله الا انت، الغوث، الغوث، خلصنا من النار يا رب
اي آنكه راه فراري نيست جز به سوي او، اي آنكه پناهگاهي نيست جز بسوي او، اي آنكه مقصدي نيست جز به سوي او، اي آنكه راه نجاتي نيست از او جز به سوي او، اي آنكه رغبتي نيست جز به سوي او، اي آنكه هيچ جنبش و تواني نيست جز به سوي او، اي آنكه طلب كمك نشود جز از او، اي آنكه توكل نشود جز بر او، اي آنكه كسي اميد ندارد جز به او، اي آنكه عبادت نشود جز او.
سبحانك يا لا اله الا انت؛ الغوث، الغوث، خلصنا من النار يا رب

امشب رحمت دوست جاریست، مانند رود، نه! مانند باران، اگر دلتان لرزید، بغضتان ترکید، کسی اینجا محتاج دعاست، اگر یادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید![]()
دو فرشته:
يكي اين سمت م، يكي اون سمت!
مشغول نوشتن...
اما...
خيلي سرشون شلوغ نيس!
تقصير منه...
كاش خدا پاك كن هم بهشون داده بود...
آخه صفحه سفيد بهتر از خطاي سياهه!!!
.
.
.
همش خدا خدا مي كنم يادم نره هميشه كنارم ن!
. . .


اين دهان بستي دهاني باز شد
تا خورنده لقمه هاي راز شد
چند خوردي چرب و شيرين از طعام
امتحان كن چند روزي در صيام
چند شب ها خواب را گشتي اسير
يك شبي بيدار شو! دولت بكير
گر تو اين انبان ز نان خالي كني
پر ز گوهرهاي اجلالي كني
تا تو تاريك و ملول و تيره اي
دان كه با ديو لعين هم شيره اي
طفل جان از شير شيطان باز كن!
بعد از آنش با ملك انباز كن
لقمه تخم است و، برش انديشه ها
لقمه بحر و، گوهرش انديشه ها

سحرگاهان كه عرش كبريايي مي سرايد نغمه توحيد
تو كه آهسته مي خواني قنوت لحظه هايت را
ميان ربناي سبز دستانت دعايم كن...

دكمه دور تند زندگي ات را پيدا كن!
روزي دوستي را ديدم كه پس از جدايي از همسر اولش و ازدواج با همسر دوم، مجددا از زندگي جديد خود اظهار ناراحتي مي كرد و مي گفت باز هم در انتخاب همسر دچار اشتباه شده و قصد دارد دومي را هم طلاق دهد. از او خواستم با دور تند و براي چند دقيقه لحظات آشنايي تا جدايي زن اولش را مرور كند. بعد به او گفتم همين كار را با زندگي جديدش انجام دهد. پنج دقيقه بعد از او خواستم دو تا فيلم را با هم مقايسه كند. در كمال شگفتي دريافت كه در هر دو فيلم او اشتباهات يكساني را مرتكب شده است. با عشق شروع كرده بود، با افراط پيش رفته بود، شك و ترديد را وارد زندگي خويش ساخته بود و نهايتا با وادار ساختن شريك زندگي به توهين به خودش مقدمات جدايي را فراهم ساخته بود. او وقتي متوجه شباهت اتفاقات هر دو فيلم، آن هم در كمتر از ده دقيقه شد، با لبخند تلخي پرسيد: «بنابراين اگر براي بار سوم هم ازدواج كنم، نتيجه چيزي جز اين نخواهد بود؟» و من به او چيزي نگفتم. چرا كه معلوم بود جواب چيست!
تجربيات رخ مي دهند تا ما آنها را در هنگام لزوم با سرعت بالا در ذهن خود پخش كنيم و از آنها براي برداشتن گام هاي صحيح در آينده استفاده كنيم. نه براي اينكه فراموششان كنيم و كوركورانه آنها را چندين بار در زندگي تكرار كنيم و هرگز متوجه پنهان در آنها نشويم.
روزي بزرگي مي گفت در لحظه مرگ تمام اتفاقاتي كه براي انسان در طول حيات رخ داده، با دور بسيار تند پخش مي شود. در آن لحظه شخص، تازه متوجه مي شود چه فرصت هاي طلايي در زندگي اش به او داده شده و او اين فرصت ها را با بد عمل كردن از دست داده است. در آن لحظه شخص تازه مي فهمد كه ماموريت و هدف او از زنده شدن و صاحب زندگي شدن چه بوده است. به توانايي هاي منحصر به فرد خود پي مي برد و اينكه مفت و مسلم سلامتي جسمي و رواني خود را بر سر لحظه هاي گذرا و بي فايده هدر داده است.
خوب وقتي قرار است آخر كار چنين فيلمي براي انسان پخش شود، چرا انسان منتظر بماند تا آن لحظه آخر سربرسد و زماني به تماشاي دور تند فيلم حيات خود بنشيند كه ديگر فرصت بهره گيري و واكنش صحيح براي او باقي نمانده است؟!
خوب همين الان كه زنده ايم و نفس مي كشيم، مي توانيم شبها قبل از خواب در عرض كمتر از يك دقيقه تمام لحظات روز خود را مرور كنيم و ناديدني هاي زندگي خود را ببينيم. ناديدني هايي كه خيلي اوقات پيام هاي بسيار مهمي را براي ما دارند، ناديدني هايي كه با دور معمولي شايد اصلا ديده نشوند...
*برگرفته از مجله موفقيت*
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
دهها رنگین کمان
در دهان ما نقش می بست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
![]()
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
![]()
اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند
![]()
اگر غرور نبود
چشم هایمان به جای لبها سخن نمی گفتند
و کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گاه گاهمان جستجو نمی کردیم
![]()
اگر ساعت ها نبودند
آزادتر بودیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار ساعتمان جستجو نمی کردیم
![]()
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خود می نالیدی
و شاید من کمر شکسته ترین بودم
![]()
اگر عشق ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر می گرفتی
![]()
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آ ن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبودند
اما گنج ها شاید بدون رنج بودند
![]()
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم
همه ی وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای یک سفره
سهم من بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی
پنهان نمی شد
![]()
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالاها بود
ترس نبود
زیبایی نبود
و خوبی هم ، شاید...
![]()
اگر کینه نبود،
قلب ها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
من با دستانی که زخم خورده ی توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که م ن به شیشه ات زده بودم،
به یادگار نگه می داشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنان می نوشیدیم
![]()
اگر همه ثروت داشتند
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند.
اما بیگمان صفا و سادگی می مرد،
اگر همه ثروت داشتند.
![]()
اگر عشق نبود ،
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی ناب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری!
بی گمان پیش از اینها مرده بودیم،
اگر عشق نبود.
![]()
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو می کردم
و تو هرگز ندیدن من را
آنگاه نمی دانم به راستی خداوند کدام یک را
می پذیرفت؟
اسمر(ستاره شب)
---------------->
---------------->
---------------->
---------------->
---------------> ![]()
![]()
![]()
ديروز جشن عقد بودم دومين جشني كه ته دلم هول و ولا بود...
يعني تو دل عروس چي مي گذشت؟ راه به راه به چشماش نگاه مي كردم تا شايد از دلش چيزي بفهمم...
مي دونستم دست به دست سرنوشت داده و رو دلش پا گذاشته...
نمي دونم لبخندش واقعي بود يا داشت خودشو گول مي زد...
حالم خوب نبود...
همه چي خوب بود اما از احساسش خبر نداشتم...
خدايا كمكش كن فراموش كنه!
محال ترين غيرممكن!!!
بازم هجوم فكرا...
بازم تسكين...
بازم منطق...
خدايا پذيرش و باور!
. . .
