به طور اتفاقي دو تست روانشناسي ديدم كه برام جالب بودن
واسه همين يكي شون رو مي ذارم كه اگه شما هم مثل من حوصله ي اين جور چيزا رو دارين، استفاده كنين.... خيلي وقتتون رو نمي گيره!!!
3 حيوان را كه بيشتر مورد علاقه تان هستند نام ببريد و بگوييد كه به چه دليل آن حيوان را دوست داريد؟
سعي كنيد حداقل 3 دليل بياوريد. مثلا كلاغ: چون سياه، باهوش و مقاوم است.
خب حالا بريد ادامه مطلب
!ديروز: دلم مي خواد خفه ت كنم! مگه جا قحط بود كه يه راست اومدي تو دل من؟
.
.
.
.
!!!امروز: ديگه نيست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظرم چنین خوشش آراست
بی ربط -> کسی می دونه چه جوری میشه رنگ فونت رو تو ویرایش قالب عوض کرد؟ هر چی رو عوض کردم مشکی نشد![]()
هنوز مشکلم حل نشده
هنوز با انتخاب درگیرم
یه وقتایی هم بی تفاوت!!!
کاش بگذرن اینهمه دلواپسی
خداااااااااااااااااااااااااا خسته شدم

سلام بر تو و ارديبهشتی که در راه است!
گاهي حس ميكنم كه زمين با سرعت بيشتري ميچرخد و چه زود احساس پيري ميكنم. حال كسي را دارم كه راه زيادي را دويده است. نبضم تند تر ميزند و اشكم زودتر راه زبانم را ميبندد.
گاهي كه از پنجره دلم به اطراف نگاه ميكنم احساس ميكنم كه همه رهگذاران را ميشناسم ، روز تولد همه پروانهها را می دانم. حتي زمان خواب کاجها و بيدهای خسته را ميدانم. چه تجربه عجيبي!
با اين حال گاهي در اوج تنهايي فكر ميكنم كه از درون سينه ام چيزي گم شده است. چيزي كه بعضيها به آن دل ميگويند، بعضي سنگ، بعضي هم پاي لنگ!
درون سينه ام جاي خالي چيزي را حس ميكنم كه ميتوانست جهاني را بهم بريزد. دنيايي را بسازد. دلي را بلرزاند يا حتي پايي را سست كند.
در سينه ي من چيزي گم شده است و من بيدل شده ام!
... اين سطرها را هي بخوان و بخند!
... كاش زودتر بيايي و چيني نازك تنهايي ام ترك بردارد. همين!
دلم را سپردم به بنگاه دنيا
و هي آگهي دادم اينجا و آنجا
و هر روز
براي دلم
مشتري آمد و رفت
و هي اين و آن
سرسري آمد و رفت
ولي هيچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسي قفل قلب مرا وا نکرد
يکي گفت
چرا اين اتاق
پر از دود و آه است
يکي گفت:
چه ديوارهايش سياه است
يکي گفت:
چرا نور اينجا کم است
و آن ديگري گفت
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش
دلم ماند بي مشتري
ومن تازه آن وقت گفتم
خدايا تو قلب مرا مي خري؟
و فرداي آن روز
خدا آمد و توي قلبم نشست
و در را به روي همه
پشت خود بست
و من روي آن در نوشتم
ببخشيد، ديگر
براي شما جا نداريم
از اين پس به جز او
کسي را نداريم ....

و اما:
به روز دهم حتما سر بزنید.![]()