همه چي مثل يه بازي شده...
شبيه يه دور بسته...
وقتي مي رسي به آخر، تازه اولشي!!!
وقتي تموم مي شه مي فهمي نه بابا، يه شروع ديگه منتظرته سخت تر از قبلي!!!
ديگه داره دادم در مي ياد از مسافرت هاي بي موقع!!!
اما راهي ندارم جز اينكه صبور باشم...
جز اينكه توكل كنم...

انتهانامه:
عيدتون مبارك![]()
در تاريخ ادبيات رمان هايي هستند كه نمي توان آن ها را داستان دانست يا يك روايت و بطور كلي در هيچ قالب رايجي نمي گنجند. مسخ يكي از اين كتاب هاست. كتابي كه با اين جمله شروع ميشود :
«گرگوار سامسا يك روز از خواب بيدار شد و ديد كه در رختخوابش به يك حشره ي مهيب تبديل شده است. »
شما در برخورد با اين جمله چه مي كنيد؟ شايد ابتدا به اين فكر كنيد كه با كتابي تخيلي سروكار داريد و اگر به اين جور كتابها علاقه داريد با اشتياق، به خواندن آن ادامه مي دهيد. اما بيش از دو صفحه ي آنرا نمي توانيد بخوانيد، از توانتان خارج است، خواندن كتاب هاي كافكا اين گونه است، يا همه ي كتاب يا فقط دو صفحه ي اول. مسخ حكايت انساني است كه در اين جهان و زير بار فشار و خستگي و عصبيتي ناهنجار سرخم كرده، نمي داند به كجا خود را بياويزد و روزي، همان طور كه هر روز از خواب برخاسته و مي خواهد به زندگي يكنواخت خويش ادامه دهد، مي بيند كه امروز با هر روز متفاوت است و نمي تواند، ديگر نمي تواند خود را با اين جهان تطبيق دهد، به موجودي ديگر تبديل شده است. در اين كتاب تمامي عناصر اصلي داستان هاي كافكا وجود دارد، با حجمي كم ، شاهكاري درخور است كه مانند آن نوشته نمي شود. سبك روان كافكا، با نقد بوروكراسي و روابط انسان با جهان معاصر ديده مي شود. دغدغه ي اصلي كافكا يكنواختي ست، ركود و بي ثمري، پوچي از نوع كافكا، او مي خواهد حماقت هاي اين جهان را روايت كند، روايتي تلخ اما بي پايان، شايد زيباتر بود كه پاياني تلخ داشته باشد اما ندارد، ترس كافكا، ترسي كه نمي خواهد پايان را به تصوير بكشد، نمي داند يا نمي خواهد يا نمي تواند. مسخ بيش از هر كتاب ديگر كافكا به زندگي شخصي كافكا نزديك است، به خصوص در به تصوير كشيدن روابط سامسا با خوانواده اش. تلخ ترين صحنه ي كتاب پايان آن است، جايي كه گرگوار ناپديد مي شود و پس از چندي فراموش مي شود، خانواده به روال عادي خويش برمي گردد، خواهرش نامزدي پيدا مي كند، جهان مانند ساعتي باز هم كار مي كند و گرگوار فراموش مي شود، گويا هيچ وقت نبوده، گويا او نبوده كه براي چندي در كار اين جهان وقفه ايجاد كرده ؛ او تبخير شده است.
سبك كافكا در اين كتاب بسيار روايي است، هذيان نيست، سيلان ذهن هم نيست، كافكا روي آن فكر كرده و طرح داستان بسيار قوي است. مانند ديگر كتاب هاي كافكا رمان داراي آغازي توفاني است كه اوج مي گيرد و بتدريج ريتم كندي پيدا مي كند و سير نزولي دارد. مسخ بيش از هرچيز دنياي شخصي كافكاست. فردي كه در تاريخ ادبيات آن قدر خاص است كه هرگز همتايي پيدا نمي كند.
خلاصه ي داستان :
گرگوار سامسا مسخ شده است، انساني در قالب يك حشره، با او همراه شويد، نترسيد، شما مسخ نمي شويد !!!
انتهانامه:
داستان قشنگیه با این که بعد از خوندن ۳۰ صفحه اول حوصله مو سر برد و پرتش کردم کنار ولی بعد از خوندن متن بالا و یه متن دیگه نتونستم از خوندنش دست بردارم و در آخر این شکلی شدم
(چرا اینجا قلب شکسته نداره؟
)
ياد سنت ها بخير... روزگاري دل به كسي مي بستي كه تا هميشه مال تو بود... حتي گاهي ناخواسته... اما اولين نگاه عاشقانه مال او بود... اولين لبخند، لبخندي متفاوت از تمام لبخندهايي كه تا قبل از آن روز زدي... آخر او، اولين عشق تو بود... اما گذشتند آن روزها و از آنها تنها خاطره اي مبهم باقي مانده... گذشتيم از همه چيز... از زمان بيشتر از هر چيز ديگر، آخر عصر، عصر سرعت است... زود دل مي بنديم و زود دل مي كنيم... زود عاشق مي شويم و زود فارغ... زود واژه ها را بر زبان مي رانيم و زود پشيمان مي شويم... حال بايد تاوان دهيم... تاوان بازي كردن با دلي كه شايد خاطره ي مبهم در ذهنش هنوز جريان دارد... ياد سنت ها بخير......
انتهانامه:
* دلم مي خواد باور كنم كه خواست خدا اينه و بنده اش كوچكترين دخالتي نداره... كاش دلش نشكنه...
* چند شب پيش بدون اينكه بدونه، نفرينم كرد و دي شب برام درد و دل مي كرد و بهم مي گفت آبجي...
* چه دنياي غريبيه!!!
*نوشت:
«من در سرزميني زندگي مي كنم كه در آن دويدن، سهم كساني است كه نمي رسند
و
رسيدن، حق كساني است كه نمي دوند...»
...
شگفتا! وقتي كه بود نمي ديديم، وقتي مي خواند نمي شنيدم...
وقتي ديدم كه نبود... وقتي شنيدم كه نخواند...!
چه غم انگيز است كه وقتي چشمه اي سرد و زلال، در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد، تشنه ي آتش باشي و نه آب؛ و چشمه كه خشكيد، چشمه كه از آن آتش كه تو تشنه ي آن بودي بخار شد و به هوا رفت و آتش، كوير را تافت و در خود گداخت و از زمين آتش روييد و از آسمان آتش باريد، تو تشنه ي آب گردي و نه تشنه ي آتش، و بعد...
عمري گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود، از غم نبودن تو مي گداخت!
علي شريعتي
"هر چیزی که آدمو نکشه، اونو قوی تر می کنه"
روح آدم چقدر پيچيده س... وقتي به دليلي شادي همزمان به يه دليل ديگه غمگيني و به خاطر يه چيز ديگه استرس و دلهره داري و كلافه اي!!!
اونوقت دل پُر غمت با يه چهره ي شاد پوشيده مي شه و شادي دلت به خاطر استرس مي لرزه... تازه تو اين هاگير واگير دلتنگ هم باشي كه ديگه هيچي!!!!!!!! خورد بودن اعصاب و نموندن آدما رو حرفشون هم كه بماند!!!
اين حال و اوضاع ديشب من بود... انقدر احساسام قاطي پاتي شده بودن كه نمي دونستم بخندم يا نه!!!![]()
انتهانامه:
ديشب لذت بردم از اينكه داداشم رو دارم... از اينكه به كمك دختر كوچولوش برام يه قصه گفت كه در واقع جواب سوال من بود
خدا رو به خاطر داشتنش شكر مي كنم![]()
چقدر سخته نفر سوم ماجرايي باشي كه از اولش فقط شنونده بودي...
چقدر سخته از احساسي دفاع كني كه حتي يه لحظه هم توش نبوي...
چقدر سخته از درك كردن بگي و يه علامت سوال بزرگ تو ذهنت باشه!
چقدر سخته بخواي يه نفر رو متقاعد كني اما ندوني چه جوري...!
چقدر سخته بخواي بگي اوني رو كه دوست داري، ديگه دوست نداشته باش!
چقدر سخته بخواي به يكي بقبولوني كه گاهي گذشتن بزرگترين عشقه...
چقدر سخته باور اينكه جز ما يكي ديگه هم هست كه نقشه مي كشه و اتفاقاً فقط نقشه هاي اونه كه مي گيره...
چقدر سخته راه رو روي بغضي ببندي كه داره خفه ت مي كنه...
چقدر سخته حرفايي رو كه مي خواي بزني، وقت گفتن فراموش كني!
موندم اين وسط!!! بازم چشمام فقط به دستاي يه نفر خيره س...
ديشب اشكام سرازير شدن... اما حتي خودمم نمي دونستم به حال كيه كه دارن مي ريزن!!!
افتاديم به بختش!!! كاش نظرش عوض شه... كاش تلاش سه نفره مون نتيجه بده...

ياد اون روزا افتادم.................... روزايي كه هيچ ربطي به اين روزا ندارن... فقط يه شباهت كه مثل تكرار تاريخ مي مونه!!!
ياد روزهاي نه چندان گذشته...
حرفهاي نگفته و نشنيده اي كه تو ذهنم مرور مي شن
شايد خيال و يا شايد محال ترين ممكن
اما هر چي هست ديگه آرزو نيست
ديگه رفت و از سالگردش چند ماه هم مي گذره!!!
و گلي كه در آخرين روز به آب دادم و به خيال خودم موند اما....
...
اينجام در اين زمان... و با خيال شكستن لبخند مي زنم...
خدا... تكرار روزهاي سخت و به باد داده رو برام نخواه
تكرار خاطراتي كه حتي ريزترين خاكسترش رو هم در ذهنم خاموش كردم
ياد كسي كه هرگز كوچكترين جايي تو گوشه اي از قلب و يا ذهنش نداشتم
تنها كسي كه براش مي نويسم...

انتها نامه:
الان که می خونم خندم می گیره...![]()