ای بابا...
دل تو هیچ...
حال اون خوش....
ای بی مروت!!!
* به مهسا می گم شدم جغد!!! تو این مدت خبر خوبی بهش ندادم... دونه دونه امیدهاش رو ناامید کردم... نمی دونم شاید این وسط طلسمی وجود داره که خبر نداریم!!! ولی مگه قدرتی بالاتر از قدرت خدا هم وجود داره؟! اما خدا تو این دنیا قانون هایی گذاشته.... نکنه با یکی از این قانون ها طلسم شدیم...
* دارم به مرز بی تفاوتی می رسم!!!
* کاش یه روز به همه ی سطرهای بالا بخندم...
* اعصاب دلم خورده........
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح ، ظهر نه غروب شد نیامدي
!!! سلام به اون که تو دلم درخشید من دیگه دوست ندارم ببخشید
از چش من افتادی نازنینم دوست ندارم دیگه تو رو ببینم
!من کسی رو میخوام که نیست مثل تو، پشیمونم دوست ندارم برو
...
در تلّ زينبيّه دو ركعت نماز مي خوانم و به سمت محلهايي كه مي گويند محل بريده شدن دو دست حضرت عباس و نزد اهالي كربلا "كف العباس" نام گرفته مي رويم. مقام دست چپ عباس در ميان مغازه ها واقع شده است. مقام دست راست حضرت هم در چند ده قدمي آن در ميان خانه هاي مسكوني است و با حرم آن بزرگوار چند صد قدم بيشتر فاصله ندارد. بر روي هر كدام بر روي كاشي به آن مقام اشاره و دست بريدهاي نيز نقاشي شده است. قلب آدم با ديدن اين دو مقام، از جا كنده مي شود و بر مظلوميت و غربت عباس خون مي گريد.
در مقام دست راست كه نزديكترين نقطه به فرات بوده و حتي برخي مورخين را نظر بر آن است كه به حضرت در هنگامي كه در نهر علقمه بود، حمله شد و دست راست وي هم در كنار علقمه از بدن جدا شده است هيچ اثري از علقمه كه شاخه اي از شاخه هاي فرات بوده ديده نمي شود. قول معروف اهالي كربلا آن است كه كوچه اي در كنار دست راست عباس وجود دارد، دقيقا محل عبور نهر علقمه است كه حالا خشك شده و به عبارت ديگر مسير نهر را از زير زمين عبور داده اند و اين همان آبي است كه به صورت چشمه، به دور قبر حضرت عباس مي چرخد و ماموران بعثي جز به مهمانان خاص و رسمي حكومت به ديگران اجازه بازديد از اين سرداب را نمي دهند. يكي از دوستان خرمشهري من كه موفق شده بود با دادن 50 دلار خادم حرم را راضي كند تا او را به سرداب راه بدهد براي من تعريف مي كرد وقتي به داخل شبستاني كه در زير ضريح است وارد شديم تا كمر داخل آب رفتيم و قبر را كاملا درون آب ديدم. وي مي گفت عطري كه در آن فضا به طور طبيعي پيچيده بود چنان مرا مست خود كرد كه نزديك بود از هوش بروم شنيده ام بعضي مقداري از اين آب اطراف قبر را به علامت تبرك آورده اند و به زنان نازا خوراندهاند و به بركت عباس صاحب فرزند شده اند.
اين هم از عجايب تاريخ است. آبي كه در حسرت لب هاي عباس سوخت تا جهان خلقت برپاست زائر دلدادهي قبر شريف آن حضرت است و بر گرد قبر نورانياش طواف عشق مي كند.
قسمتي از كتاب «از تا عشق با عشق» نوشته محمدعلي رجايی
1
اسماء نوزاد را پيچيده بود توي يك پارچهي سفيد. محمد نوزاد را از او گرفت. در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپش اقامه. اسمش را گذاشت شُبَير. شُبَير به عربي مي شود حسين. نوزاد پسرِ كوچك علي بود و علي براي محمد مثل هارون بود براي موسي. شُبَير پسر كوچك هارون بود.
2
از به دنيا آمدن حسين هفت روز گذشته بود كه اسماء دوباره بردش پيش محمد. پدربزرگ براي نوزاد گوسفند قرباني كرد و هم وزن موهاي سرش نقره صدقه داد. اسماء باز هم گريه ي محمد را ديد. اينبار طاقت نياورد؛ نتوانست نپرسد. پرسيد: "اين گريه براي چيست؟ هم امروز و هم روز تولد؟" گفت: "گريه مي كنم براي نوه ام. روزي مي آيد كه يك عده ستمكار از بنياميه او را ميكشند."
3
حسين را فاطمه شير نداد. نه فاطمه، نه هيچ زن ديگر. وقتي كه به دنيا آمد، فاطمه شير نداشت كه به او بدهد. هيچ زني هم پيدا نشد كه دايهاش بشود. محمد انگشتش را در دهان حسين ميگذاشت. او ميمكيد و اين مكيدن براي دو سه روزش كافي بود. گوشت و خون حسين مي روييد از گوشت و خون محمد.
4
فاطمه خواب است. حسين گريه ميكند. يكدفعه گهواره شروع ميكند به تكان خوردن. صداي لالايي شنيدهميشود. حسين آرام ميگيرد. ماجرا را كه براي محمد تعريف ميكنند، ميگويد: "جبرئيل بوده، جبرئيل امين."
5
حسين زبان باز نميكرد. كمي دير شده بود. محمد ميخواست نماز بخواند . تكبير گفت؛ حسين هم مي خواست بگويد اما نتوانست. محمد دوباره تكبير گفت؛ حسين باز هم نتوانست درست بگويد. محمد هفت بار تكبيرش را تكرار كرد تا حسين توانست بگويد الله اكبر. از آن روز هفت تكبير براي شروع نماز مستحب شد.
منبع: کتاب آفتاب بر ني
