سلام بر تو و ارديبهشتی که در راه است!
گاهي حس ميكنم كه زمين با سرعت بيشتري ميچرخد و چه زود احساس پيري ميكنم. حال كسي را دارم كه راه زيادي را دويده است. نبضم تند تر ميزند و اشكم زودتر راه زبانم را ميبندد.
گاهي كه از پنجره دلم به اطراف نگاه ميكنم احساس ميكنم كه همه رهگذاران را ميشناسم ، روز تولد همه پروانهها را می دانم. حتي زمان خواب کاجها و بيدهای خسته را ميدانم. چه تجربه عجيبي!
با اين حال گاهي در اوج تنهايي فكر ميكنم كه از درون سينه ام چيزي گم شده است. چيزي كه بعضيها به آن دل ميگويند، بعضي سنگ، بعضي هم پاي لنگ!
درون سينه ام جاي خالي چيزي را حس ميكنم كه ميتوانست جهاني را بهم بريزد. دنيايي را بسازد. دلي را بلرزاند يا حتي پايي را سست كند.
در سينه ي من چيزي گم شده است و من بيدل شده ام!
... اين سطرها را هي بخوان و بخند!
... كاش زودتر بيايي و چيني نازك تنهايي ام ترك بردارد. همين!