ياد روزهاي نه چندان گذشته...
حرفهاي نگفته و نشنيده اي كه تو ذهنم مرور مي شن
شايد خيال و يا شايد محال ترين ممكن
اما هر چي هست ديگه آرزو نيست
ديگه رفت و از سالگردش چند ماه هم مي گذره!!!
و گلي كه در آخرين روز به آب دادم و به خيال خودم موند اما....
...
اينجام در اين زمان... و با خيال شكستن لبخند مي زنم...
خدا... تكرار روزهاي سخت و به باد داده رو برام نخواه
تكرار خاطراتي كه حتي ريزترين خاكسترش رو هم در ذهنم خاموش كردم
ياد كسي كه هرگز كوچكترين جايي تو گوشه اي از قلب و يا ذهنش نداشتم
تنها كسي كه براش مي نويسم...

انتها نامه:
الان که می خونم خندم می گیره...![]()